فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
147
كليات ( فارسى )
در سايهء زلف او بياسود * وز نيك و بد زمانه وارست چو ديد شعاع روى خوبش * در حال ز سايه رخت بربست در سايه مجو دل عراقى * كان ذره به آفتاب پيوست 1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 از پرده برون آمد ساقى ، قدحى در دست * هم پرده ما بدريد ، هم توبهء ما بشكست 1515 بنمود رخ زيبا ، گشتيم همه شيدا * چون هيچ نماند از ما آمد بر ما بنشست زلفش گرهى بگشاد بند از دل ما برخاست * جان دل ز جهان برداشت وندر سر زلفش بست در دام سر زلفش مانديم همه حيران * وز جام مى لعلش گشتيم همه سرمست از دست بشد چون دل در طرهء او زد چنگ * غرقه زند از حيرت در هر چه بيابد دست چون سلسلهء زلفش بند دل حيران شد * آزاد شد از عالم وز هستى ما وارست 1520 دل در سر زلفش شد ، از طره طلب كردم * گفتا كه : لب او خوش ، اينك سر ما پيوست با يار خوشى بنشست دل كز سر جان برخاست * با جان و جهان پيوست دل كز دو جهان بگسست از غمزهء روى او گه مستم و گه هشيار * وز طرهء لعل او گه نيستم و گه هست مىخواستم از اسرار اظهار كنم حرفى * ز اغيار نترسيدم گفتم سخن سربست 1 - 2 - 4 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 دواسبه پيك نظر مىدوانم از چپ و راست * بجست و جوى نگارى ، كه نور ديدهء ماست 1525 مرا ، كه جز رخ او در نظر نمىآيد * دو ديده از هوس روى او پرآب چراست ؟ چو غرق آب حياتم چه آب مىجويم ؟ * چو با منست نگارم چه مىدوم چپ و راست ؟ نگاه كردم و در خود همه ترا ديدم * نظر چنين نكند آن كه او به خود بيناست بنور طلعت تو يافتم وجود ترا * به آفتاب توان ديد كآفتاب كجاست ؟ ز روى روشن هر ذره شد مرا روشن * كه آفتاب رخت در همه جهان پيداست 1530 به قامت خوش خوبان نگاه مىكردم * لباس حسن تو ديدم به قد هر يك راست